x
 26 Esfand 1387
Nazi
26 Esfand 1387
Avizhe
شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۸
خداحافظ بلاگ اسپات !
.



ِخب ما بعد مدت ها بالاخره نقل مکان کردیم . به اینجا :

http://manonazi.ir




.


نوشته شده توسط نازی ساعت ۱:۳۵ بعدازظهر

سه‌شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۸
شب بی ترانه شد ...
.
امشب غرق خاطراتم .
خاطراتی که سال هاست توی صندوقچه ی فراموشی خاک خوردن ...
.
.
دستامو که می گیری
هر پنجره نو می شه
شب یکدفعه تسلیم عشق من و تو می شه ....


.

نوشته شده توسط نازی ساعت ۲:۲۵ قبل‌ازظهر

جمعه، مهر ۱۰، ۱۳۸۸
این چهل روز :)
.
.
.

و عشق در بعدازظهر یکی از روزهای وسط تابستان ، زمانی که بعد از یک جرو بحث خنده دار به خواب رفتی به سراغت میاد. یا زمانی که با چشم های اشک آلود و ناخن های تازه لاک خورده( ی از سر حرص) فقط چند قدم بهش نزدیک می شی و اون تمام احساس تو رو توی آغوش می گیره ، اشکاتو پاک می کنه و پا به پای دلت راه میاد .

و یا قبل از یه دست تخته ی جانانه ، وقتی که با خنده دستت رو به سمتش می گیری و می گی "دست استاد اعظم رو ببوس تا بازی کنیم " ، به سراغت میاد .


و یا زمانی که به خودت میای و می بینی تمام چند ساعتی که توی ماشین بودین رو با صدای بلند آواز خوندین و خندیدین ، یا شبی که وسط اون همه آدم عجیب و غریب روی زمین نشستین و از فرط کمبود جا طوری به هم چسبیدین انگار که سلول ها دارن توی هم فرو می رن، به سراغت میاد .


دلتنگی ش زمانی میاد که به بوسه های پنهانی فکر می کنی و خنده تمام صورت غم آلودتو پر می کنه. بوسه هایی که برنامه ریزی شده بودن برای کوچک ترین لحظه هایی که هیچ چشمی ما رو نبینه !

به محض اینکه بابابزرگ سرشو برمی گردوند ، یا به محض اینکه نادر و نوید حواسشون به ما نبود ، توی کوچه ی تاریک خونه ی مامان بزرگ ، وقت بدرقه تا دم در و یه لحظه ی کوتاه نزدیکی سرها ، بالای پل هوایی مدرسه ، روی پله برقی فرودگاه ، توی راهروی مترو ، پشت چراغ قرمزها در حالیکه خم می شه که چیزی رو از جلوی پای من برداره و هزار جای دیگه که حتی فکر اینکه به ذهن کسی هم خطور نمی کنه ، هیجان یه لحظه ی داغ رو به همراه خودش میاره ....

.




یه دوره ی فوق العاده رو کنار هم گذروندیم . شاید بشه اسمشو گذاشت پاداش این 2 سال دوری . طوری که سالگرد دور شدن جسم هامون رو توی غرق شدن جسم هامون کنار هم به خاطر آوردیم . تمام لحظه ها با عکس و فیلم و مهم تر از همه توی ذهن من و تو ثبت شدن . می دونیم که بعد این مدت هیچی بهتر از این نمی تونست باشه . تمام محدودیت ها رو با سلیقه ی خودمون کنار زدیم و برای همه چیزهایی که آزارمون می داد بهترین راه حل رو پیدا کردیم و کودکانه کنار هم خندیدیم ...

.

.

.

پ.ن : اگه عزیز دلم وقت پیدا کنه دوست داریم که دستی به سر و شکل اینجا بکشیم . به امید هر چه زودتر پیدا شدن وقت !

پ.ن : راستی دانشگاه رو خیلی دوست دارم . اینو می نویسم که وقتی باز زد به سرم یادم بیاد که چقدر سر این کلاس ها و توی این دانشکده لذت بردم :)





نوشته شده توسط نازی ساعت ۶:۴۴ بعدازظهر

جمعه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۸
امشب مي خوام مست بشم
عاشق يك دست بشم
بدون تو نيست بودم
امشب مي خوام هست بشم.................

انگار افتاديم تو يه دنياي جديد.همه چيز تازگي داره و همه چيز فوق العاده ست.حتي براي يه ثانيه فكر نمي كرديم همه چي اينقدرغير قابل باور پيش بره.اما الان اينجاييم...
چه ثانيه هايي كه گذشت....... واي خداي من..........................
هيچ وقت فكر نمي كردم از نقطه اي كه كلي خاطره ي سخت ازش دارم و زمستون و تابستون غرق در تنهايي رو اونجا گذروندم بشه يه مبدا.بشه يه مكان مقدس...
حالا تو شهر خودمون
حالا تو تك تك خيابون هايي كه جاي پاي ما روشون هست و تا ابد پاك نميشه.
امروز اينجاييم و فردا آنجا
امروز با هزاران چشم رو به روييم و فردا با ده ها هزار چشم
امروز در برابر رويداد ها ضعيف و فردا در برابرشان كوه
امروز تو اينجايي و من اينجا...

نمي خوام به آخرش فكر كنم
آخرش ميرسه به يه نقطه ي مبهم درست مثل دفعه ي قبل و بدون خداحافظي...
و درست اندكي بعد تصوير مبهم آرام آرام شفاف مي شود و من از پله ها پايين مي آيم و به دنبال چشم هايت خدا را فرياد مي زنم

ما امروز اينجاييم
.

نوشته شده توسط من ساعت ۱۱:۴۵ قبل‌ازظهر

دوشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۸
شمارش معكوس ...
كمتر از 24 ساعت ديگه !

نوشته شده توسط من ساعت ۲:۱۱ بعدازظهر

 




من نیازم تو رو هر روز دیدنه...